ســـرگــــرمـــی تـــفـــریــحــی

همه مطلبی داره (اما مجــــــــــــاز )


زن ذليلي(طنز)

 

الهی! به مردانِ در خانه‌ات 



به آن زن‌ذلیلان فرزانه‌ات 



به آنان‌که با امر «روحی فداک» 



نشینند و سبزی نمایند پاک 



به آنان‌که از بیخ و بن زی‌ذی‌اند 



شـب و روز با امر زن می‌زیند 



به آنان‌که مرعوب مادرزنند 



ز اخلاق نیکوش دم می‌زنند 



به آن شیرمردانِ با پیشبند 



که در ظرف شستن به تاب و تبند 



به آنان‌که در بچه‌داری تکند 



یلانِ عوض‌کردنِ پوشکند 



به آنان‌که بی امر و اذن عیال 



نیاید در از جیب‌شان یک ریال 



به آنان‌که با ذوق و شوق تمام 



به مادرزن خود بگویند: مام 



به آنان‌که دارند با افتخار 



نشان ایزو... نه، زی‌ذی نه‌هزار 



به آنان‌که دامن رفو می‌کنند 



ز بعد رفویش اتو می‌کنند 



به آنان‌که درگیر سوزن نخند 



گرفتار پخت و پز و مطبخند 



به آن قورمه‌سبزی‌پزانِ قَدَر 



به آن مادرانِ به‌ظاهر پدر 



الهی! به آه دل زن‌ذلیل 



به آن اشک چشمان ممد سیبیل 



به تن‌های مردان که از لنگه‌کفش 



چو جیغ عیالات‌شان شد بنفش 



که ما را بر این عهد کن استوار 



از این زن‌ذلیلی مکن برکنار 



به زی‌ذی جماعت نما لطف خاص 



نفرما از این یوغ ما را خلاص
 

نويسنده: مجید رهنما | تاريخ: یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:طنز , | موضوع: <-PostCategory-> |

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم

 من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم 


از زن و غر زدن روز و شبش آزادم 


نه کسی منتظرم هست که شب برگردم 

نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم 

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب 

نرود از سر ذلت به هوا فریادم 

“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست” 

نکته ای بود که فرمود به من استادم 

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور 

چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم 

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند 

محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!) 

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش! 

مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم 

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم 

نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم! 

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم 

نه برای دل هر دختر و زن فرهادم 

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من 

از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

نويسنده: مجید رهنما | تاريخ: یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:طنز , | موضوع: <-PostCategory-> |